چهل ماهگي
سلام عزيزدلمم، اميدوارم خوب باشي 
سه ماه بود فرصت نشده بود برات بنويسم، اتفاق خيلي بدي كه برامون افتاد فوت ناگهاني داييم بود كه هممون به خصوص مامان جون رو شوكه و غمگين كرد ... آرزو ميكنم دايي عزيزم غرق رحمت الهي باشه و ديگه چنين اتفاقاتي برامون نيفته و همواره سلامتي و خوشي باشه.
پسرم اولين ارتقاء زندگيت رو با رفتن به كلاس بعدي توي مهد تجربه كردي. وقتي متوجه شدي تو اين كلاس ديگه لازم نيس بعد از صبحانه بخوابي خيلي خوشحال شدي ![]()
آخه قبلا هم نميخوابيدي فقط تو رختخواب دراز ميكشيدي و كلي حوصله ت سر ميرفت. حتي يه روز كه اتفاقي خاله حيدري (مربي قبلي ت) رو ديديم بهت گفت اميرصدرا ديگه از خوابيدن راحت شدي 
اسم مربي جديدت خاله زهراست كه خداروشكر خيلي دوستش داري، هر روز كاردستي و نقاشي و بازي دارين 
وقتي اولين بار اسمتو روي نقاشي اي كه به برد زده شده بود ديدم كليييي ذوق زده شدم و بلافاصله زنگ زدم به بابايي و مامان جون و باباجون گفتم نقاشي اميرصدرا رو زدن به برد 
انقدم ازش فيلم و عكس گرفتم كه انگار پسرم نفر اول كنكور شده بود

هفته اي يك روز كلاس قرآن دارين كه داستان هاي آموزنده و سوره هاي كوتاه رو باهاتون كار ميكنن، خيلي حس خوبي بود وقتي مربي قرآنتون بهم گفت اميرصدرا خيلي حافظه ش خوبه و هر چي ميگم بلافاصله حفظ ميكنه
حس مامانايي كه ميرن مدرسه بچه شون و سربلند برميگردن رو داشتم ![]()
سوره توحيد و ناس و كوثر رو الان حفظي نفسمممم! انشالله قرآن حافظ و نگهدارت باشه عشقم ![]()
![]()
راستي اولين اردوي زندگيت هم رفتن به نمايش عروسكي بود به تاريخ 13 شهريور 96، نميخوام بگم چقدر نگرانت بودم و استرس داشتم تا بري، اما خب سعي كردم به مربي ها و مدير مهد كه كلي بهم اطمينان دادن و گفتن چشم از كسي برنميداريم اعتماد كنم (تقريبا ماهي يك بار بچه ها رو ميبرن اردو و خداروشكر تا الان مشكلي نبوده)، خودمم روزي به سن تو بودم و ميدونم چقدر اين اردوها خوش ميگذره و چقدر براي رشد اعتماد بنفس و استقلالت خوبه
خداروشكر بي هيچ مشكلي رفتي و كلي بهن خوش گذشته بود فقط گويا از مار توي نمايش كه دهنش قرمز بوده، به قول خودت از دهنش آتيش ميومد ترسيده بودي و خاله بغلت كرده بود ![]()
مسافرت به مشهد و بجنورد، دو بار به شمال، و كيش به پرونده مسافرت هات اضافه شد. خداروشكر نسبتا خوش سفر هستي و اگه تايم خوابت به هم نريزه ميتونم بگم قطعا خيلي خوش سفر هستي ![]()
يعني تمام مشكلاتي كه توي مسافرت ميتونه برامون پيش بياد اگه ريشه يابي بشه به اين منتج ميشه كه خوابت مياد.
توي كليپ عموهاي فيتيله اي (كه جديدا بشدت بهشون علاقمند شدي) ديده بودي كه رفتن تله كابين، همون كافي بود كه در اولين سفر به شمال بريم تله كابين، شما كلي كيف كردي و البته براي من و بابا هم كه اولين بارمون بود سوار ميشديم تجربه هيجان انگيزي بود
اولين تجربه شنا كردن توي دريا هم مربوط به سفر بعدي بود ... همونطور كه واضح بود و از اميرصدراي آب دوست كمتر از اين انتظار نميرفت بسيييي ذوق كردي و تمام مدتي كه تو آب بودي از خوشي و ذوق جيغ ميزدي و شعر ميخوندي ![]()
![]()
سفر به كيش هم اولين تجربه ت بود كه خيلي عالي بود و كلي بهمون خوش گذشت، قايق سواري كردي و به ماهي ها غذا دادي، خرچنگ ها رو ديدي، هر روز ميرفتي خانه بازي هتل و كلي بازي ميكردي، يه دوست خوب به اسم نيكا پيدا كردي كه يه لحظه دست از سرش برنميداشتي، با لباس سنتي عكس انداختي ... 

راستي منم چشمامو عمل كردم و براي هميشه از شر عينك خلاص شدم، الهي قربونت برم انقدر بادركي وقتي از بيمارستان برگشتم آروم اومدي پيشم نشستي هي ميپرسيدي چشمات درد ميكنه؟ خوب ميشه؟ گفتم آره عزيزم امشب استراحت كنم فردا خوب ميشه ... مرسي كه درك كردي و اجازه دادي استراحت كنم خوشگل مامان. البته دست مامان جون و خاله و پسرخاله هام درد نكنه كه اومدن هم از من مراقبت كردن و هم شما رو مشغول كردن. رابطه ات با خاله و شوهرخاله و پسرخاله هام عاليه، انقدر دوسشون داري كه وقتي داشتن ميرفتن كلييي گريه كردي. تا دو سه روز مدام ميپرسيدي اميرحسين نمياد خونمون؟؟ ![]()
![]()
![]()
يه روز خيلي بي مقدمه به باباجون گفتي باباجون من دوچرخه ندارم!! برام ميخري؟؟ آخه از كجا به ذهنت رسيد چنين چيزي بگي؟؟ باباجون هم بنده خدا چند روز بعد اومد دنبالت و با هم رفتين يه دوچرخه آبي استلاقي خريدي، در كمال تعجب از همون اول سوار شدي و خيلي عالي دوچرخه سواري كردي، اينجاست كه بايد بگم بچه م دوچرخه سوار به دنيا اومده بود 

چهارم مرداد تولد سنا جون بود و عزيزدلم دو ساله شد 
توي مهد كودكش براش تولد گرفتن كه شما هم دعوت بودي و تشريف بردي و كلي بهتون خوش گذشته بود
خبر رسيد كه فرموديد تولد سنا نيس، تولد خودمه و شمعشم خودت فوت كردي، كيكشم خودت بريدي. البته اين كارا درست نيستاااا و اگه من بودم اصلا نميذاشتم اينكارا رو بكني 

ديگه اينكه عمو و زنعمو هم براي اولين بار اومدن خونمون و خوشحالمون كردن، زحمت كشيده بودن برات يه آدم آهني خريده بودن كه خيلييي دوسش داشتي و جزو اسباب بازي هاي خيلي مورد علاقه ات شد. رابطه ت با زنعمو هم خيلي خوبه طوريكه ميخواستي شب پيشش بخوابي!! خلاصه با گريه آوردمت سر جاي خودت خوابوندم ... حالا بماند كه به بنده خدا مرتب ميگفتي ميوه بخور! غذا بخور! خيار بخور!
غذا خوردنت خداروشكر خيلي بهتر شده و اگه مريض نباشي و گرسنه باشي ميتونم بگم هر چيزي رو ميخوري، فقط يكم ميوه خوردنت مشكل داره كه شديدا در تلاشم اونم بهتر بشه! هر بار گوشه ناخنت يه كوچولو پوسته بشه يا جاييت زخم بشه از فرصت استفاده ميكنم و ميگم چون ميوه نخوردي اينطوري شده. خودت ديگه حسابي وارد شدي ميگي: هويج براي قوي شدن چشمه، شير براي قد و دندونه، پلو براي بزرگ شدن شكمه، ماهي و پسته براي مغزه 


از دخالتت تو همه كارها نگم كه هر وقت شيرموز، آب هويج يا هر چي بخواد درست بشه شما بايد دستگاهو روشن كني! جاروبرقي رو شما بايد بزني!
لباسشويي ظرفشويي كه كلا با شماست
قفل و باز كردن ماشين، باز و بسته كردن در پاركينگ، تو هر چيزي كه فكرشو بكني ميخواي همكاري داشته باشي! راستش نميدونم بابت اين روحيه خداپسندانه ت (
) بايد خدا رو شاكر باشم يا دعا كنم زودتر طوري بشه كه دنبال كاراي خودت باشي فقط! 



چهل ماهگي
